تبليغاتX
کلبه تنهایی

کلبه تنهایی

ت مثل تنهایی


خوش‌ به‌حالِ غنچه‌های نیمه‌باز

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک،
شاخه‌های شسته، باران‌خورده پاک،
آسمانِ آبی و ابر سپید،
برگ‌های سبز بید،
عطر نرگس، رفص باد،
نغمۀ شوق پرستوهای شاد
خلوتِ گرم کبوترهای مست

نرم‌نرمک می‌‌رسد اینک بهار
خوش به‌حالِ روزگار

خوش به‌حالِ چشمه‌ها و دشت‌ها
خوش به‌حالِ دانه‌ها و سبزه‌ها
خوش به‌حالِ غنچه‌های نیمه‌باز
خوش به‌حالِ دختر میخک که می‌خندد به ناز

خوش به‌حالِ جام لبریز از شراب
خوش به‌حالِ آفتاب

ای دلِ من گرچه در این روزگار
جامۀ رنگین نمی‌پوشی به کام
بادۀ رنگین نمی‌بینی به‌ جام
نُقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که می‌باید تُهی‌ست
ای دریغ از تو اگر چون گُل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای‌ دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

گر نکوبی شیشۀ غم را به سنگ
هفت‌رنگش می‌شود هفتاد رنگ








نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آذر 1390ساعت 20:45 توسط تکسوار عشق| |

"خیلی بی معرفتی"



خداحافظ سکوت خسته ی باران خداحافظ.....خداحافظ به رسم خوب دلداران خداحافظ


خداحافظ زمانی که برایم آرزو بودی......خداحافظ زمانی که فقط در یاد او بودی

خداحافظ همین کافی و یک لبخند......هزاران قطره بر گونه و چشم و جاده و پیوند

خداحافظ فقط یک بار برای رفتن جانم......برای مرگ چشمانم برای عشق و ایمانم

خداحافظ و یک واژه و یک رفتن.....و یک خنده و یک آرامش و مردن

خداحافظ تمام قصه ها آرام میمیرد.....و باران تا ابد چشمان من را سلطه میگیرد

خداحافظ که انگار آخر قصه است.....و پایان پر از رازش غم و غصه است

خداحافظ کلاغ قصه ی ما هم نرفت خونه.....کلاغ عاشق تنها غم دنیا رو میدونه

خدا حافظ کمی غمگین تر از رگبار.....خداحافظ به امید دوباره خنده و دیدار

خداحافظ کمی زوده.........نرو حالا.....خداحافظ از این لحظه منم اینجا تک و تنها

خداحافظ ولی یادت نره نامرد .....برای دوری ما آسمون با خود دعا می کرد

خداحافظ جدا از هم خداحافظ.....خداحافظ فقط یک کم خداحافظ

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آذر 1390ساعت 20:20 توسط تکسوار عشق| |

بی تو، مهتاب‌ شبی ، باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهانخانة جانم ، گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید،

عطر صد خاطره پیچید :

یادم آمد که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه، محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ریخته در آب

شاخه ‌ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دلداده به آواز شباهنگ

یادم آید ، تو به من گفتی : از این عشق حذر کن

لحظه ‌ای چند بر این آب نظر کن ،

آب ، آیینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است ،

باش فردا ، که دلت با دگران است !

تا فراموش کنی ، چندی از این شهر سفر کن

با تو گفتم :‌ حذر از عشق !؟ – ندانم

سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم

نتوانم

روز اول ، که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر، لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم …

باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم ، نتوانم !

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ، ناله تلخی زد و بگریخت …

اشک در چشم تو لرزید ،

ماه بر عشق تو خندید !

یادم آید که : دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم ، نرمیدم

رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهای دگر هم

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم …

بی تو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم !

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آذر 1390ساعت 11:41 توسط تکسوار عشق| |



آن که آيد ز دست دل به امان

و آنکه آيد ز دست جان به ستوه

گاه , سر مينهد به سينه ي دشت

گاه , رو ميکند به دامن کوه

تا زند در پناه تنهائي ,

دست در دامن شکيبائي

غافل از اين بود که تنهايي ,

سر نهادن به کوه و صحرا نيست

با طبيعت نشستنش هوس است !

چون نکو بنگرند تنها نيست

اي دل من بسان شمع بسوز !

باز , (( تنها ميان جمع )) , بسوز !
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 20:35 توسط تکسوار عشق| |


کاروان رفته بود و دیده من

همچنان خیره مانده بود به راه

خنده میزد به درد و رنجم , اشک

شعله میزد به تار و پودم , آه



رفته بودی و رفته بود از دست

عشق و امید زندگانی من .

رفته بودی و مانده بود به جا ,

شمع افسرده جوانی من !



شعله ی سینه سوز تنهایی

باز چنگال جانخراش گشود

دل من در لهیب این آتش

تا رمق داشت دست و پا زده بود !



چه وداعی , چه درد جانکاهی !

چه سفر کردن غم انگیزی .

نه نگاهی چنان که دل می خواست

نه کلام محبت آمیزی !



گر در آنجا نمیشدم مدهوش

دامنت را رها نمیکردم .

وه چه خوش بود , کاندر آن حالت

تا ابد چشم وا نمیکردم .



چون به هوش آمدم نبود کسی

هستی ام سوخت اندر آن تب و تاب

هر طرف جلوه کرد در نظرم

برگ ریزان باغ عشق و شباب



وای بر من , نداد گریه مجال

که زنم بوسه ای به رخسارت

چه بگویم , فشار غم نگذاشت

که بگویم : (( خدا نگهدارت ! ))



کاروان رفته بود و پیکر من

در سکوتی سیاه میلرزید

روح من تازیانه ها میخورد

به گناهی که : عشق می ورزید .



او سفر کرد و کس نمیداند

من درین خاکدان چرا ماندم .

آتشی بعد کاروان ماند .

من همان آتشم که جا ماندم .

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 20:31 توسط تکسوار عشق| |

بر نگه سرد من , به گرمي خورشيد ,

مينگرد هر زمان دو چشم سياهت

تشنه ي اين چشم ام , چه سود , خدا را

شبنم جان مرا نه تاب نگاهت .



جز گل خشکيده اي و برق نگاهي

از تو درين گوشه يادگار ندارم !

ز آن شب غمگين , که از کنار تو رفتم ,

يک نفس از دست غم قرار ندارم !



اي گل زيبا , بهاي هستي من بود ,

گر گل خشکيده اي ز کوي تو بردم !

گوشه ي تنها چه اشکها که فشاندم ,

وان گل خشکيده را به سينه فشردم !



آن گل خشکيده شرح حال دلم بود !

از دل پر درد خويش با تو چه گويم ؟

جز به تو از سوز عشق با که بنالم

جز تو درمان درد , از که بجويم ؟



من دگر آن نيستم , به خويش مخوانم ,

من گل خشکيده ام , به هيچ نيرزم !

عشق فريبم دهد که مهر ببندم ,

مرگ نهيبم زند که عشق نورزم !



پاي اميد دلم اگر چه شکسته ست

دست تمناي جان هميشه دراز است !

تا نفسي ميکشم ز سينه ي پر درد ,

چشم خدا بين من به روي تو باز است .

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 20:29 توسط تکسوار عشق| |

تنها ميان جمع

آن که آيد ز دست دل به امان

و آنکه آيد ز دست جان به ستوه

گاه , سر مينهد به سينه ي دشت

گاه , رو ميکند به دامن کوه

تا زند در پناه تنهائي ,

دست در دامن شکيبائي

غافل از اين بود که تنهايي ,

سر نهادن به کوه و صحرا نيست

با طبيعت نشستنش هوس است !

چون نکو بنگرند تنها نيست

اي دل من بسان شمع بسوز !

باز , (( تنها ميان جمع )) , بسوز !

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 20:25 توسط تکسوار عشق| |


دریا
به پیش روی من , تا چشم یاری می کند , دریاست !


چراغ ساحل آسودگی ها در افق پیداست !

درین ساحل که من افتاده ام خاموش .

غمم دریا , دلم تنهاست .

وجودم بسته در زنجیر خونین تعلق هاست !

خروش موج , با من می کند نجوا ,

که : هر کس دل به دریا زد رهایی یافت !

که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت ...

مرا آن دل که بر دریا زنم , نیست !

ز پا این بند خونین بر کنم نیست ,

امید آنکه جان خسته ام را ,

به آن نادیده ساحل افکنم نیست !


نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 20:24 توسط تکسوار عشق| |

خيلي سخته كه آدم در مورد خودش بخواد چيزي بنويسه. نوشته‌اي كه احتمالاً بايد آميزه‌اي از صداقت و اعتراف و غرور باشه در عين حال خودستايي و تعريف از خود هم نباشه. حال روز آدم را بيان كنه و آرزوها و اميدهاش رو هم در اون آورده باشه. مهدي اخوان ثالث وقتي جوان بود و تازه به تهران اومده بود -فكر مي‌كنم اوايل دهه بيست شعري در وصف حال خودش گفته كه در مجموعه ارغنوان اومده:

افسرده ام چو طفل يتيمي

با جان خسته جسم سقيمي

اشك و رخم چنان كه تو گويي

لوح زر است و رشته سيمي

نز همرهان جليس شفيقي

نز همدمان رفيق صميمي

در گوشه‌اي ز مكمن تهران

افتاده در بلاي عظيمي

تهران مگو كه مكمن تنين

لابل دهان گشوده جحيمي

نانش نه نان كه خشت بنايي

آبش نه آب ماء حميمي

مردانش رهزنان و زنانش

هر لحظه‌اي عروس حريمي

....

شعر البته خيلي مفصل‌تره. خوب اين يه جور درباره منه كه اخوان نوشته اما من بيشتر دوست دارم اين شعر درباره من باشه- شعري كه بيدل دهلوي شاعر بزرگ ايراني سروده

از شوق تو اي شمع طرب بعد هلاكم

جوشد پر پروانه ز هر ذره خاكم

بي‌تابي من عرض نسب‌نامه مستي است

چون موج مي از سلسسلة ريشة تاكم

دود نفس سوخته‌ام طرة يار است

كآن را نبود شانه به جز سينه چاكم

تهمت كش آلايش هستي نتوان شد

چون عكس ز تر دامني آينه پاكم

آهم، شررم، اشكم و داغم، چه توان كرد

چون شمع در اين بزم به صد رنگ هلاكم

اي همت عالي‌نظران دست نگاهي

تا چند برد پستي طالع به مغاكم

گردم چمن رنگ نبالد چه خيال است

عمريست كه در راه تمناي تو خاكم

چون غنچه ز شوق من ديوانه نپرسيد

گل نيز گريبان شده از حسرت چاكم

خاشاك به ساحل رسد از دست رد موج

از تيغ اجل نيست در اين معركه باكم

از بال هما كيست كشد ننگ سعادت

بيدل ز سر ما نشود ساية ما كم
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آبان 1390ساعت 19:29 توسط تکسوار عشق| |

اي مرغ آفتاب!

زنداني ديار شب جاودانيم

يك روز، از دريچه زندان من بتاب

***

مي خواستم به دامن اين دشت، چون درخت

بي وحشت از تبر

در دامن نسيم سحر غنچه واكنم

با دست هاي بر شده تا آسمان پاك

خورشيد و خاك و آب و هوا را دعا كنم

گنجشك ها ره شانه ي من نغمه سر دهند

سرسبز و استوار، گل افشان و سربلند

اين دشت خشك غمزده را با صفا كنم

***

اي مرغ آفتاب!

از صد هزار غنچه يكي نيز وا نشد

دست نسيم با تن من آشنا نشد

گنجشك ها دگر نگذاشتند از اين ديار

وان برگ هاي رنگين، پژمرده در غبار

وين دشت خشك غمگين، افسرده بي بهار

***

اي مرغ آفتاب!

با خود مرا ببر به دياري كه همچو باد،

آزاد و شاد پاي به هرجا توان نهاد،

گنجشك پر شكسته ي باغ محبتم

تا كي در اين بيابان سر زير پر نهم؟

با خود مرا ببر به چمنزارهاي دور

شايد به يك درخت رسم نغمه سر دهم.

من بي قرار و تشنه ي پروازم

تا خود كجا رسم به هر آوازم...

***

اما بگو كجاست؟

آن جا كه - زير بال تو - در عالم وجود

يك دم به كام دل

اشكي توان فشاند

شعري توان سرود؟   
نوشته شده در یکشنبه یکم آبان 1390ساعت 20:3 توسط تکسوار عشق| |

Design By : pesare jahaname

كد